عماد الدين حسن بن علي الطبري
304
كامل بهائى ( فارسي )
فاتبعونى ، و ان ملت فاعتزلونى ، الا و ان لى شيطانا يعترينى عند غضبى ، فاتقونى لا اوثر باشعاركم و ابشاركم ، او يفرطنى اليكم ما اندم عليه « 1 » . اى مردمان به درستى كه شما تكليف كرده مىشويد به سنت پيغمبر شما محمد و خداى عزّ و جلّ نگاه مىداشت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله خود را به وحى و مرا شيطانى است كه عارض من مىشود پس هرگاه شيطان بر من مستولى شود پس شما از من دور شويد و تعاهد من كنيد به نفسهاى خود پس اگر بر نهج استقامت باشم تابع من شويد و اگر بلغزم و رغبت نمايم مرا راست كنيد ، و نيز روايت كردهاند كه گفت اى مردم به درستى كه من والى شما شدم و نيستم بهترين شما بلكه مردىام از شما و ليكن من از شما دراز مشغلهترم و پربارتر و طاعت من بر شما در آنجاست كه طاعت خدا كرده باشم پس اگر عاصى شوم پس هيچ طاعتى نيست مرا بر شما پس اگر عدل كنم تابع من شويد و اگر ميل كنم از من دور شويد و بازداريد مرا كه مرا شيطانى است كه معارض و قرين من مىشود نزد غضب من . و اين روايت حسن بصرى است كه غالى بود در موالات ابو بكر و دائما مناقب او گفتى . عجب شخصى كه او را شيطانى بود كه او را در عرض و مال مردم اندازد چون او معصوم نيست و خود اقرار كرد كه شيطان مرا مستولى شد چگونه شايد كه مسلمانان به او اقتدا كنند ، و نيز كه مكلف هرگز از او ايمن نباشد كه كل اوقات محتمل باشد كه آن شيطان با او بود ، و نيز كدام عاقل اين معنى به خود حواله كند و به زعم و قول او شايد كه شيطان او را بر آن داشته باشد كه افتراى اين حديث كند كه « الائمة من قريش » . و حديث « نحن معاشر الأنبياء ، لا نرث و لا نورث ، ما تركناه صدقة » يا اين شيطان اقرار بر آن داشته باشد كه او كار خلافت اختيار كند و از مردم بيعت ستاند و حق على باطل كند . و نيز گفت : قان عصيت فلا طاعة لى عليكم ، و ان عدلت فاتبعونى . اثبات جواز عصيان بر خود كرد و رعيت را در حال عصيان از اتباع خود منع كرد پس به زعم او بايد كه در بعضى از اوقات امام باشد و در بعضى امام نباشد . القصه ، چون كار خلافت تمام شده بعضى از صحابهء صالح برپاىخاستند و بر ابو بكر حجتها گرفتند چنان كه ذكر آن بيامد . ابو بكر از كار خلافت پشيمان شد و گفت : اقيلونى
--> ( 1 ) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 17 / 112 به نقل تاريخ طبرى و الدير 7 / 138 با كمى اختلاف .